سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۷

نقل مکان موقتی

فعلا برای مدتی اینجا نوشتن وبلاگم را ادامه می‌دهم. بخشی از یک آزمایش است که ببینم با مخاطب بیشتر احساس امنیت و راحتی دارم یا نه. شاید ماندم، شاید هم برگشتم :)

تاب

کوهنورد نیستم اما هستند لحظه‌هایی که فکر میکنم یا باید سقوط کرد یا ادامه داد. 
این تصویرسازی اولین بار با خواندن روایتی در مجله‌ی نشنال جئوگرافیک از یک کمپ صخره‌نوردها و کوهنوردها بود که برایم شکل گرفت. همه‌ی آن آدمها از روی علاقه‌ی شخصی وقتشان را آنجا می‌گذراندند. جزئیاتش طبق معمول از یادم رفته و تا به حال چند بار دنبال مقاله‌اش گشتم و پیدا نکردم. اما فکر میکنم توی صعودشان یا یافتن راهشان ابزاری کم بود یا ناشناخته‌هایی وجود داشت که این کار را مهیج‌تر و از طرفی ترسناک‌تر میکرد. این حرف یکی از آنها بود، یا باید بالا بروی و یا اگر مقاومت نکنی همانجا زندگی تمام شده. 
سقوط یا صعود، مرگ یا زندگی، برزخ، تعلیق، جایی در میانه، دنبال واژه میگشتم برای این نقاشی تا بالاخره پیدایش کردم: تاب. شاید پیدا کردنش توی تصویر سخت باشد، اما بهرحال سادگی‌اش را دوست دارم.


کوه و صخره را با الهام از مسیر اطراف دریاچه‌ی لیک لوئیز کشیده‌ام. یک صخره صاف و بلند و لایه‌لایه‌ی رنگی‌رنگی که عده‌ای داشتند آنجا تمرین صخره‌نوردی میکردند. 
وقتی دست به خَلق می‎برید، چند اتفاق حال‌خوب‌کن می‌افتد، حتی اگر در حال نقاشی غمها و ترسهایتان باشید :) اول زمانی که صرف میکنید که چیزی از درون خودتان را به بیرون بازتاب دهید (مثلا من ساعتها فکرم درگیر میشود که شکل تاب چطوری است) آخرش حس خوبی دارید، چرایش را باید امتحان کرد و دید. بعد احتمال زیادی هست که چیزهای جدیدی درباره‌ی خودتان ضمن این فرآیند آفرینش هنری :) یا بیان احساس یاد بگیرید. مثلا من دوباره یادم آمد که چقدر کوه و سنگ را از هرجزء دیگری در طبیعت بیشتر دوست دارم. درصورتیکه در حالت عادی هم درخت، هم ابر و هم آسمان و هرچیز دیگری حکم تنفس را دارد، و خودم نمیتوانم بین اینها یکی را انتخاب کنم. اما سنگ چیزی است که وقتی به هم می‌رسیم هیچ چیز دیگر نیاز نیست، در هم حل میشویم! مثلا من اصلا در رنگ‌آمیزی خوب نیستم، و قبل از طرح اصلی کلمه هیچ وقتی صرف نمیکنم که چطور باید رنگش کرد. اما رنگ کردن این کوه خیلی بداهه و در کمتر از چند ثانیه خودش شروع شد و شکل گرفت و من واقعا با چیزی جدید مواجه شدم که از قبل در ذهنم هم نمی‌گنجید. و سوم اینکه بیان ایده به شکل ساده‌‌ی آن را تمرین می‌کنید. من چند طرح داشتم که از این خیلی پیچیده‌تر بود و اصلا بر دلم ننشست. حالا احساس میکنم سادگی تصویر معنا، تاثیرپذیری، و انگیزه‌ام برای تاب آوردن را بیشتر می‌کند.

جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۷

به دعوت یک آشنا: مثلا خرده شیطنت‌های من

یک آشنا یک مسابقه‌ از خاطرات شیطنت در دوران مدرسه گذاشته که من از اونجایی که بسیار مودب و غیرفعال بودم همیشه، اصلا کاندید خوبی برای رقابت نیستم. اما میشه مروری داشت و رگه‌های ضعیفی رو در پستوی ذهن پیدا کرد. 
اولینش کلاس دوم دبستان بود که سعی کردم معلمم رو با این سوال بنیادی در حساب شگفتزده کنم که چرا برای تنوع که شده یکبار از سمت چپ اعداد چند رقمی رو زیر هم جمع نزنیم؟ غافل از اینکه معلم ما شوخی سرش نمیشد و حتی با جدیت ما رو توجیه نکرد. در خاطره‌ای دیگر، همراه دوستم که مامانش معلم پایه‌ی قبل مدرسه بود رفتیم سر کلاس مامانش نشستیم. خانم ناظم متوجه شد و بلافاصله پس از اون یک دست من در دست مامان و دیگری در دست خانم ناظم با دو پا روی چارچوب در، کشیده میشدم. از ایشون اصرار که زشته یعنی چی، و از اوشون انکار که بذار بچه بمونه. جالب اینکه با دوستم کاری نداشت و فقط من رو کشوند برد بیرون. در پایه‌ی بعد سر نقاشی که از بس موضوع آزاد داده بودند سوژه‌هام تمام شده بود، تصویر صفحه‌ی اول کتاب رو کشیدم، و خدا شاهده که تمام سعی‌ام رو کردم یک پرتره‌ی حرفه‌ای دربیاد و کاملا شبیه بشه، هیچ شوخی هم نداشتم.. اما معلم کلی دعوایم کرد و داستان به دفتر مدیر کشیده شد و حتی معلم پایه بعد هم یک روز به رویم آورد که دخترم من اینطور شنیدم و خیلی ناراحت شدم و مامانت رو میشناسم و غیره! من تا مدتها نمیفهمیدم منظورش چیه و از چی حرف میزنه! بالاخره در کلاس پنجم بودم که معلمم زنگ هنر به این نتیجه رسیده بود خط درشت من از خط اون بهتره و با کمال سخاوت ندیده مشق من رو بیست میداد، گاهی هم سرمشقها رو من مینوشتم. یک بار دوستم دفترش رو داد من ببرم، معلم هم فهمید یک 18 کله گنده داد و من هم کلی خجالت کشیدم.
توی راهنمایی یک بار از شدت علاقه و تحسینی که برای فن بیان و ذوق ادبیات دوست صمیمیم قائل بودم، اصرار کردم یکی از شعرهاش رو سر کلاس دینی! بخونه، اونم رفت خوند و معلم هم کلا هیچی نفهمید و چند تا نقد کوبنده به شعر بست در حدی که دوستم بغض کرد و باز هم کلی شرمنده شدم از کرده خویش. در کار خیر دیگه‌ای دوتایی داوطلب شدیم بریم کتابخونه مدرسه رو مرتب کنیم، و چون خیلی بهمریخته بود خاکی پاکی و با مقنعه‌های چرخیده و عقب رفته و آویزون، خسته و کوفته از زیرزمین برمی‌گشتیم بالا که مدیر دستگیرمون کرد و توبیخ شدیم برای بدحجابی. 
اما اوج شیطنت من وقتی بود که تصمیم گرفتم مهران مدیری بشم و اخبار و تقویم تاریخ رو توی مدرسه اجرا کنم. یک تیشرت یقه‌دار بنفش داشتم و کلی ذوق برای مجری شدن. تقریبا همه کارها، از جمع کردن بچه‌ها تا نوشتن متن و تقلید صدا رو خودم انجام دادم. برنامه‌مون قسمتهای دیگه‌ای هم داشت اما بخش ساعت خوشش خیلی خوب بود. همه خندیدند، حتی بچه‌های دبیرستانی. یک بار دیگه برای واکسن کزاز احساس ضعف داشتم و منو بردن خوابوندن آب قند درمانی کردند. پشت سرم دو نفر دیگه هم به گروه غش اضافه شد و مدیر با چشم غره گفت: ببین چیکار کردی!
دبیرستان و پیش‌دانشگاهی چیزی توی این مایه‌ها یادم نمیاد، فقط یادمه سیزده آبان پرچم آمریکا رو نقاشی کرده بودن روی زمین، که بچه‌ها موقع رفتن و برگشتن از مدرسه از رویش رد بشن. خود دبیر پرورشی هم ایستاده بود جلوی در. من از روی پرچم پریدم! 

اما فکر میکنم یکی از بهترین معلم زبانهایم توی کیش رو واقعا اذیت کرده باشم. مسئله این بود که میخواستم "An act of kindness" در قبال کسی انجام بدهم، این موضوع یکی از متن‌های کتاب زبان بود و اولین باری بود که جدی درباره‌اش فکر میکردم. تصمیم گرفتم از معلم ترم قبلم تشکر کنم. ازونجایی که بسیار خجالتی بودم هرچه هیجان و احساس داشتم توی یک نامه با خودنویس نوشتم و مراتب تشکرات و غیره رو ابراز کردم و کارت خوشگلی هم ضمیمه کردم و در نهایت، باور کنید یا نه، پاکت را دادم به خدمتکار موسسه. خانم بور و روشنی که بسیار جوان و زیبا بود. گفتم این رو بدید به خانم فلانی، و چون کودکی که زنگ دری رو فشرده در رفتم. و سادگی من تا اینجا که تا چندین سال همان موسسه و همان معلم نازنینم و همان پیاده‌رو که او از جهان کودک میامد به سمت کلاس و من از کلاس میرفتم به سمت حقانی و چشمهایی که هیچوقت به هم دوخته نشد. 

یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۷

این کیه؟

خودم این نقاشی رو دوست داشتم. اول که داستان لرز رو میخوندم و نمیفهمیدم، رسیدم به مرحله‌ای که لازم بود هر ذره‌ای که از داستان دستگیرم شده رو بذارم کنار هم و از مجموعشون یک معنی استخراج کنم. نتیجه شد این تصویر. بعدها، یعنی در طول یک ماهی که مشغول به نوشتن و درک کردن و تغییر دادن نظراتم و انتقاداتم! به داستان بودم، هیچوقت این نقاشی زیر سوال نرفت. 

در واقع بعد از این کار من کلی نظریه‌های پست مدرن رو مطالعه کردم تا بتونم اشکالهای درست از داستان بگیرم، یا جایی که واقعا عالی کار شده تحسین کنم. متن و موضوع و همه‌چیز تغییر اساسی داشت، اما این نقاشی ثابت موند. فقط تصمیم گرفتم برای تطبیق بیشترش یکی از دستهای آدمک رو با ن های قرمز بپوشونم. همین :) 

میشود دو نتیجه گرفت از این اتفاق: شخصیت‌پردازی و تصویرسازی‌های داستان خیلی خوب بود که واقعا هم همینطور هست. و دوم اینکه درک تصویری بسیار جلوتر از درک معنایی اتفاق می‌افته. یعنی حداقل من ممکنه ندونم فلان چیز یعنی چی، ولی میتونم نقاشی‌اش رو بکشم و احساس و درکم رو از طریق تصویری که درمیارم بیان کنم. 




دنیا بدون نظریه‌ها هم راهش را خواهد رفت

کتابی که از رویش پست‌مدرن رو می‌خونم اسمش داستان‌ کوتاه در ایران، جلد سوم: داستانهای پسامدرن نوشته دکتر حسین پاینده است. نظریه‌ها رو فصل به فصل معرفی کرده و بعنوان مثال از بین داستانهای کوتاه ایرانی برای هرکدوم دو داستان رو نقل کرده (حدود 10 صفحه از کل داستان). و بعد توضیح داده چرا این داستان از زاویه نظریه‌ی مورد بحث قابل تحلیل هست. کتاب عالی هست و از خوندنش خیلی لذت میبرم. فقط در تعدادی از نمونه‌ها به نظرم میرسید که قالب داستان کلا از روی نظریه نوشته شده‌اند در حالیکه باید برعکس باشه. یعنی مثلا نظریه مرگ مؤلف که میگه این نویسنده نیست که شخصیت‌ها رو کنترل میکنه و شخصیتها برای خودشون هویت مستقل دارن و تصمیم می‌گیرن که سرنوشتشون چطور باشه. خب این یک نظریه است که میتونه قطعیت داستان رو زیرسوال ببره و به خواننده نشون بده که همه چیز یک سمت ندارد و نویسنده خدای داستان نیست و منطقی که میچینه برای ماجراها واقعیت کل لزوما نیست. بعد منِ نویسنده بیایم داستانی بنویسم که شخصیت از داخلش درمیاد و قصد جان نویسنده رو میکنه و اون وسطها توی جر و بحث مولف و شخصیتش، به صورت آموزشی خواننده هم با نظریه مرگ مؤلف آشنا بشه!

در صورتیکه درست این هست که من داستانی رو بخونم، و اون داستان روایتی باشه نزدیک به من یا چیزی که به نوعی تفسیری از دنیاست، و من اگرچه از نظریه‌های ادبی‌ای که ریشه‌های شکل‌گیری چنین سبک داستانهایی رو توضیح میدهند بیخبرم، اما مایه و مفهوم داستان رو با گوشت و خونم میتونم احساس کنم. از این نظر باز هم داستان لرز داستان خوبی بود، و آفرین.

جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۷

چاووش‌خوانی به سبک امروزی

دیشب قسمت شد کلیپی از شعر "دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟" حسین پناهی را، اول با اجرای جناب چاووشی بعد با دکلمه‌ی خودش ببینم. ضمن احترام به همه کسانی که آهنگهای محسن چاووشی و صدای سوزناک و خشدار ایشان را دوست می‌دارند، من اعتراضی دارم فقط به سبک خوانش و اجرای این شعر. اعتراف میکنم که من هم تحت تاثیر جنس صدای خواننده (نه البته چاووشی) موقع گوش دادن به آهنگ قرار میگیرم. ولی نه در شرایطی که شعر یا اهنگ خراب شده باشه.

اگر اجرای حسین پناهی را گوش کنید، میبینید که کل شعر شبیه به یک داستان و مکالمه هست که شاعر با لحنی گلایه‌مند، و در عین حال حیران و متعجب، داره دنیا رو از دید خودش نقد میکنه. این اجرا خیلی شبیه به کاری هست که بازیگر تئاتر انجام میده، یعنی شما تغییر لحن، تغییر مخاطب، فلاشبک به گذشته و مرور خاطرات (مثلا قسمت عموزنجیرباف) رو خیلی راحت می‌تونید از این دکلمه دریافت کنید. هرچی که مکالمه جلوتر میره شما هم تمرکزتون روی بحث بیشتر میشه و بهتر دنبالش میکنید. درست مثل بچه‌ی کوچولویی که از مدرسه برگشته خسته و داغون و عصبانی. در رو که به رویش باز میکنین یک بند و تندتند شروع میکنه به غر زدن و شکایت کردن و وسطش تکرار کردن چندباره‌ی حرفهاش، و شما به زحمت می‌فهمید اولش چی میگه ولی آخرش درست همونجاهایی که دیگه نمیتونه تحمل کنه و بغضش میترکه، تازه میفهمین که از چی ناراحته*. حتی به گریه افتادن هم در اجرای حسین پناهی هست. 

من تنها آدمی نباید باشم که این حس رو میگیره. اون اجرای حسین پناهی خیلی راحت میتونه ما رو سوار چنین موجی کنه و یک سفر ببره توی این فضا. این چیزی هست که نشونه و دغدغه‌ی آدمهای مدرنه، این اجرایی هست که میتونه به شعر جون بده و مفهومش رو چندبرابر برای شنونده برجسته کنه**.

حالا اجرای محسن چاووشی. من آدم مناسبی نیستم که بگم چه حسی بهم دست میده، چون آهنگ و خواننده هیچکدوم رو دوست ندارم. اما تو رو بخدا قضاوت کنین. یک قسمت شعر مثلا هست: 

تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه، اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

این اظهار شگفتی است از ساز و کار دنیا. این یعنی حال کردن با خلقت، یعنی لبریز بودن از زندگی. بعد محسن چاووشی این رو با لحن آهنگ فندک تبدارش میخونه. خب نکن! آدم گوش میده دلش میگیره چون فقط با صدای سوزناک ایشون میشنویم "حوصله هیچکسی رو ندارم..جواب زنده بودنم مرگ نبود.. این دل پرخون ولش..گفتی ببند چشاتو وقت رفتنه.." و همینطور بگیرید برید تا آخر. 

و در میانه‌های آهنگ با چرخش خارق‌العاده ریتم روبرو میشویم که مثلا قراره نقطه‌ی اوج باشه: "اومدی حیرونم کنی.." همینطور تغییر لحنش روی قسمت عموزنجیرباف خیلی مصنوعی و بیربط بود، انگار یکدفعه یک آهنگ دومی توی آهنگ قبلی میکس شد. 

قصد من خراب کردن یک شخصیت نیست و فقط کارش رو نقد کردم. اگر دوست دارین با صدای چاووشی گریه کنین و غصه بخورین، اون به جای خود. ولی یادتون باشه شعری که میخونه (و شاید شما هم زمزمه‌اش میکنین) ممکنه اصلا گریه‌دار با مفهوم بدبختی و بیچارگی و گذاشتی رفتی و اینها نباشه. اگر دنبال مدرن و امروزی هستین، یادتون باشه حسین پناهی ممکنه خیلی مدرن‌تر از چاووشی از آب در بیاد. 

پ.ن. بیشتر دلم میخواست به عنوان فکر کنم تا به متن نوشته! :))

*: مثلا از این ناراحته که قرار بوده سه نفر رو از کلاس انتخاب کنن برای مرحله دوم مسابقه علوم، حالا یک نفر رو انتخاب میکنن و ایشون دوم شده :)
**: این سبک اجرای شعر به Slam Poetry معروف هست، نمیدونم معادل فارسی داره یا نه، شاید بشه گفت دکلمه‌ی تئاترگونه!

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۷

آرزوی تحقق‌ یافته

یکی از کارهایی که برای مدتها نکرده بودم و متعاقبا از میان احساساتی که مدتها چندان قوی دریافت نکرده بودم، شادمانی از انجام کاری که میکنم هست. و این کار هیچ نیست جز نوشتن یک نقد ادبی برای داستانی کوتاه. 

و در این کار چند نعمت نهفته است، و بر هر نعمتی شکری واجب. اول اینکه من اصلا جامعه نویسنده‌های جوان ایرانی را نمی‌شناختم. کلا نویسنده‌های خارجی رو هم دنبال نمیکنم، مدتهاست. من اصلا کسی رو در دنیا دنبال نمیکنم. تجربه‌ها رو دست اول و صد درصد تجربی خودم درونی از محیط بدست میارم و هیچ‌چیز هم به محیط برنمیگردونم! یک موناچاله‌ی به تمام معنی :)

نوشتن نقد اولا کاریه که من احساس میکنم گوشه‌هایش را مدتهاست خیلی خوب میشناسم. مثل این هست که پس از چندسال برگردم به جایی که پانزده سال زندگی کردم، میشناسمش. به خودم مطمئنم. و این اطمینان از کجا میاد؟ از اینکه داستان رو میفهمم، می‌نشینم جای نویسنده و فکر میکنم هرعنصر داستان را چرا استفاده کرده، با شخصیتها همدردی میکنم، خلاصه هرکاری که همیشه بعنوان خواننده انجام میدهم و میگذارم به حساب قوه تخیل، اینجا بعنوان ابزار برای درک داستان استفاده می‌کنم. 

دوم اینکه متوجه شدم اووَه! چه نویسنده‌های جوان و خوبی در کشور داریم! کلی از فکرکردن درباره‌ی داستانی که انتخاب کردم، لذت بردم. 

سوم اینکه فکر میکنم بالاخره یک رشته‌ی نازک من رو به اجتماع وصل کرد، حرفی دارم که دوست دارم شنیده بشه.

خلاصه، چه تحویل گرفته بشه در جشنواره و چه نشود، هزاربار خوشحالترم نسبت به نوشتن اون دو مقاله‌ای که توی دکترا با جان کندن دریک ژورنال ISI درجه دوم چاپ کردم.

لینک جشنواره حیرت اینجاست، و من داستان " لرز- مرثیه‌ای برای چندبار کشتن یک پیرمرد که در صفحه‌ی 123 می‌میرد،" از پویا کیانی را نقد کردم. برای دسترسی به داستان باید کتاب سال حیرت شماره سوم را از فروشگاه اینترنتی طاقچه خریداری کنید. :| :) 

پژواک تقویتی

علیرغم آشنا بودن با این ایده، تازه متوجه شدم که هر پروژه‌ی موفق/ناموفقی که انجام می‌دهم واقعا نیازمند تکرار کردن و بازبینی مجدد است. حالا میخواهد این پروژه‌ی کنترل سطح اکسیژن با آردیونو باشد که دو ماه آزگار برایش زور زده باشی و با اعتماد به نفس به زمین رسیده بالاخره تحویل صاحبش بدهی و حقوقت هم بی چون و چرا بگیری، چه گوشه‌ی قطار بیات کرد باشد که روزی روزگار از کوه هم قوی‌تر اجرایش می‌کردی و ای دل غافل، کمِ کمش سه ربع وقت میبرد تا یک ذره بخواهد گرم بگیرد و آنهمه ریزه‌کاریهایی که ملکه‌ی ذهنت بود، دوباره جان مختصری بگیرند. 

اما این وسط یک حس موذی همیشه اوضاع را نویزی می‌کند. اگر خوب باشی، چه نیازی به تمرین و تکرارش، یا حداقل نمی‌شود آنقدر باشد که از دستش ندهی؟! اگر هم ضعیف باشی، آنقدر منفی‌بافی و ضدحال پیرامون سوژه هست که آدم خدا را شکر کند تمام شده و بنشیند با خودش بگوید حالا میروم فلان کار را میکنم که چنین و چنان. 

در نتیجه، بهترین جا برای کار کردن محیطی است که هرکار میکنی اکو کند. آنوقت اولا نمی‌توانی چند کار را نصفه نصفه انجام بدهی چون اکوها با هم قاطی می‌شوند و یک موسیقی بدصدایی لابد درمی‌آید که بیا و ببین. بعد هم هر پژواک مثل یک آمپول تقویتی برای کار عمل میکند چون آن را از زبان محیط (و نه در فکر خودت) میشنوی و میتوانی درباره‌اش قضاوت کنی. بعد نسخه‌ی بعدی پژواکهای خودش را ایجاد میکند و آدم اینقدر با یک پروژه سرگرم تولید هارمونیک می‌شود که آن کار هر کاری باشد، آخر آخرش ختم شود به یک موسیقی دلنشین که صدایش بالای هر نویز فکری و ذهنی و محیطی دیگری همه‌جا طنین انداخته است.

پس توصیه‌ام برای رهایی از غم گذشته و هراس آینده این است: کار و گذران روز یا توی کوه، یا خانه‌ی خالی، یا زیر گنبد کبود، یا هرجایی که اکو کند!