پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب خاله پری

آشتی

دقت که میکنی میبینی کم اتفاق می‌افتد که آدمی همیشه منطقی و خونسرد باشد، حتی اگر بیشتر وقتها اینطوری دیده باشی‌اش. پای بعضی عشق‌ها هیچ بده بستانی نیست، منطق می‌رود کنار و مهم نیست چقدر آنچه موضوع صحبت است ناممکن بنظر برسد، "درباره‌اش بحث نکن الهام!" این را حتما آنروز سعید توی دلش گفته، وقتی اخمهایش رفته توی هم و دیگر نتوانسته به چشم‌های الهام تا حداقل چهارهفته بعدش نگاه کند. همان وقتی که جمله‌ی الهام بیشتر از هرچیزی برایش بوی دستهای یک پزشک دست از بیمار شسته را داشته، آنقدر که طعم بی‌تفاوتی‌شان را در بیمارستان بهمن چشیده بودیم. ولی مگر جز این بود که همه جایی ته دلمان از این میترسیدیم که "مامان پری دیگر آن آدم قبلی نمیشه!" خود من  همین مضمون را از عموجون و مادر هم شنیده بودم، همین ترس را هر روز در چشمهای عزیزجون هم دیده بودم.  سعید اما فرق داشت. با ایمانی مثال زدنی به هیچ‌چیز غیر از خوب شدن خاله‌پری فکر نمی‌کرد. مثل یک امپراطور قدرتمند جلوی این‌جور حرفها می‌ایستاد و گروه‌ بحران‌زده‌مان را مدیریت می‌کرد. حالا شاید انتظار نداشت که الهام بنشیند سر این شاخه و تلخی م...

یادم کن

تصویر
1 یادم هست توی کتاب‌های دینی می‌خواندیم آدم هرکاری را باید با یاد خدا انجام دهد. قبل از شروع هر کاری بسم الله بگوید، موقع شروع روز، موقع رفتن سر امتحان، هرکاری که برایت مهم بود، نگران نتیجه‌اش بودی، آنجاها دیگر حتمی بود، باید با یاد خدا شروع می‌شد. و یاد خدا چجوری بود؟ همان گفتن به نام خدا؟ گاهی می‌گفتم و یک خط در میانش یادم میرفت. خیلی وقت‌ها وسط امتحان یادم می‌آمد. بزرگتر که شدم استدلالم این بود که من که خدا را دوست دارم، نیت بدی هم که ندارم. هر حرفی هم که داشته باشم که موقعش برایش مینویسم یا از ذهنم میگذرانم، یعنی یاد خدا کردن به همین است که یادم باشد اول هر کاری از خدا کمک بخواهم؟ نمیدانم. ولی باز هم یادم میرفت. آنقدر مشغول بودم که آگاهانه به خاطر سپردن اینکه قبل از شروع کاری ذکری را بگویم یا به نام خدا برایم عجیب بود. یادم میرفت. تا اینکه پریروز توی خیابان داشتم راه می‌رفتم و همین‌طور که با خودم داشتم به کارها فکر می‌کردم و در دلم میگفتم که درست میشود، بالاخره فهمیدم که یاد خدا چیست. اینکه مطمئن و امیدوار باشی که موفق میشوی، هدفت را دنبال میکنی و این راهی را که شروع ...

تولدت مبارک

از پیری شکایت نکن، از جدایی، از غم. کسی چه میداند؟ کجا دیده ای که چرخ گردون نقشی را به تو بسپارد که در توانت نیست؟ خاله پری عزیزم، خاله پری قدیمی، دیگر برایت نامه ننوشتم چون حرف‌هایم را حالا میشنوی، خودت مینویسی، صحبت میکنی، می آیی خانه مان عید دیدنی..از این بابت خیلی خوشحالم، خوشحالم که تا این اندازه حالت خوب است. راستش را بخواهی همه ما (و حتی خودت) گاهی افسوس میخوریم، که چرا این اتفاق برای تو افتاد. آنوقت میدانی؟ همه ی تلاشهای تو و پیشرفتهایت به نظر کوچک میاید. این اصلا خوب نیست. من همینطور که هستی دوستت دارم، نه اینکه نخواهم مثل قبلت باشی، نه. من تو را با همه توانایی هایت، تغییر خلق و خوهایت، بی پرده گویی هایت، و چانه زدن هایت دوست دارم. من میخواهم تو را بشناسم، تو که همان خاله پری هستی در ذهن خودت که همیشه بوده ای. میخواهم همان را بشناسم. مگر آدم چیز دیگری است غیر از این؟ دیگر میفهمم که چرا غصه ندارد که در عکسهای قدیمی آلبومها همه جوانتر بوده اند. غصه ندارد که از عزیزی دور باشی. حسرتت وقتی است که بفهمی زمان گذشته و تو هنوز غریبه ای با دلشان. اما اگر خودت ناراحت باشی، من چ...

من را ببخش

سلام خاله‌پری عزیزم. حالت چطور است؟ یا من برایت بگویم چطور بودی امروز؟ امروز که آمدیم دیدنت قبل از ساعت 3 دیدیم تو را با تختت آوردند سی‌تی اسکن از سر و سینه بگیرند. اول بگویم سی‌دی‌اش را گرفته‌ایم و عموجون که دید گفت سینه‌ات مشکلی ندارد، و گفت مغزت در حال ترمیم است. منتهی امروز هوشیاری‌ات کمتر از روزهای قبل است، می‌شود گفت 4. دیگر هرچه گفتم دستم را فشار دهی حرکتی نداشتی، فقط ابرویت یک بار بالا رفت. من این را می‌گذارم به حساب آن وقت‌هایی که میخوابی تا انرژی‌ات جمع شود. بیخیالِ دستگاه تنفسی که حالا تمام اکسیژنت را تأمین میکند، بیخیالِ آنکه سینه‌ات ترشح دارد، بیخیال. بیا دلمان را به باد بدهیم، به قول حافظ، هرچه باد باد. فشار و ضربان قلبت خوب بود، ورم پایت هم کمتر شده بود. یک مقداری روی بازوها و دست و انگشتانت پوسته پوسته بود، که امیدوارم چرب کنند. وقتی که کنار آسانسور بالای سرت بودم پلکت تند تند تکان میخورد، خیلی شبیه به پلک زدن عادی آدم، فقط تند. عزیز جون بالای تخت ایستاده بود و صدایت میزد: پری جان، پری خانم، پری جان؟ و من دلم کباب شد، مادر چشمهایش خیس شد، و عموجون بهت‌زده نگاهت می‌کرد...

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم

سلام خاله پری عزیزم، امشب خیلی خسته هستم. پرسیدم از مامان گفت حالت مثل دیروز بوده، رنگ و رویت شاید بهتر ولی هنوز عکس‌العملت ضیعف بوده، سطح هوشیاری را کماکان 5 زده‌اند. ظاهراً یک ضد انعقاد ضعیف برای لخته پایت میگیری. تنفست کمی از دیروز بهتر است. من شاید باید اعتراف کنم کمی از امیدواری و ایمانم کم شده. اما مگر قرار بوده من شکست‌ناپذیر باشم؟ از دوباره شروع میکنیم. من با انگیزه خانه علم و نذر محک که برای تو و مش‌صفر و خانمش دادم امیدم را زنده نگه می‌دارم و تو با استراحت کردن، انشالا که توانت بیشتر شود و دوباره خیال ما را کمی راحت‌تر کنی. خاله‌پری عزیزم، این به هیچ وجه شبیه یک پایان غم‌انگیز نیست.. من آماده‌ام، اصلاً من آمده‌ام برای گرفتن همین نقش، دوست دارم پرستاری از تو را، دوست دارم کار کردن با تو را، من آماده‌ام، جوانم، صبورم، و از همه مهمتر عاشقم. عاشق تو. خدا بداند، تو هم بدان، هرچند که شاید دلت راضی نشود، ولی من خالص و مخلص در خدمت تو هستم. راهش را پیدا میکنم، یاد میگیرم، میشنوی؟ خدا جان میشنوی؟ خیر ما را در خدمت به خاله‌پری و شریک شدن این سختی قرار بده. اجازه بده تا بتوانیم کمی از...

دلِ تنگِ سبزه‌هلو

سلام خاله‌پری جانم، بگو ببینم امروز حالت چطور است؟ خدا را شکر که آنزیمهای کبدی‌ات پایینتر آمده، انشالا که بزودی طبیعی می‌شود. بعد تعریف کن ببینم چرا امروز دیگر چشمهایت را باز نکرده بودی؟ خسته بودی یا خوابت میامده؟ خاله‌پری گلم این اتفاقی است که برای همه ما افتاده، دلم میخواهد به تو بگویم زندگی هیچکداممان دیگر بعد از این حادثه مثل قبل نیست، هرچند، من هنوز هم روزهایم به بطالت برای پروژه انجام ندادن میگذرد، قول میدهم آن هم تغییر میکند. غرض اینکه نگران نباش و خودت را هم نباز. هرچیزی که پیش بیاید و هرچقدر هم که سخت باشد، همه با هم در آن شریکیم. برای تو سخت است، برای ما سخت است، برای تو تلخ است، برای ما تلخ است، به آن امید که آخرش شیرینی باشد و روشنایی. که در آن هم همه دوباره شریک شویم. اینها فقط یک مشت حرف مثبت نیست، من را باور کن، خودم تازه دارم متوجه میشوم که قرار است چه ناراحتی‌هایی بکشیم. اما دلم میخواهد آماده باشیم، طوری که اصلا نفهمیم چه بر ما میگذرد، فکر و ذکرمان فقط این باشد که چطور دوباره پیش هم در صفا و آرامش و دلخوشی جمع شویم. همه کار کنیم برای آن، زندگی مگر از این زیباتر تعریف...

یک تکه نور

سلام خاله پری جانم، حالت چطور است؟ حال هیچ کدام ما چندان خوب نیست ولی اگر تو بهتر شوی همه بهتر میشویم. قوی باش. از دیروز چند بار به این فکر کردم که اینکه گفتی اگر عموجون نبود چکار میکردی چقدر امید و عشق به زندگی درش نهفته است. شاید وقتی که فکر میکردیم تو با آن همه نظافت و دقت و به جان خودت زدن زندگی را برای خودت سخت میکنی اشتباه میکردیم. تو همان زندگی را آنقدر دوست داشتی و داری. برگرد عزیز من، برگرد. اینجا جایت خالی است، برگرد. دیروز سی‌تی آنژیو را نگرفتند. جلالیان، دکتر بی‌تجربه که با بدشانسی تشخیص غلط داد و آنقدر زمان را باعث شد از دست بدهیم، گفت شاید این باعث شود فشار مغزت بالاتر برود. دکتر جراحت دکتر قدسی اما توصیه کرده که حتی‌الامکان امروز انجام شود و مامان که صبح به آی‌سی‌یو زنگ زد گفتند هماهنگ شده. حالا منتظر هستیم که سی‌تی را بگیرند. فکر میکنم از دو روز پیش که سطح هوشیاری‌ات پایینتر آمده تشخیص اینکه در چه حالتی هستی برای دکتر سخت شده. نیاز دارد به مشاهده منظم، ولی تو چند تا عکس‌العمل متناقض نشان داده‌ای شاید، نمیدانم. روزهای اول به حرفها و اسمها عکس‌العمل داشتی اما ای...