آشتی
دقت که میکنی میبینی کم اتفاق میافتد که آدمی همیشه منطقی و خونسرد باشد، حتی اگر بیشتر وقتها اینطوری دیده باشیاش. پای بعضی عشقها هیچ بده بستانی نیست، منطق میرود کنار و مهم نیست چقدر آنچه موضوع صحبت است ناممکن بنظر برسد، "دربارهاش بحث نکن الهام!" این را حتما آنروز سعید توی دلش گفته، وقتی اخمهایش رفته توی هم و دیگر نتوانسته به چشمهای الهام تا حداقل چهارهفته بعدش نگاه کند. همان وقتی که جملهی الهام بیشتر از هرچیزی برایش بوی دستهای یک پزشک دست از بیمار شسته را داشته، آنقدر که طعم بیتفاوتیشان را در بیمارستان بهمن چشیده بودیم. ولی مگر جز این بود که همه جایی ته دلمان از این میترسیدیم که "مامان پری دیگر آن آدم قبلی نمیشه!" خود من همین مضمون را از عموجون و مادر هم شنیده بودم، همین ترس را هر روز در چشمهای عزیزجون هم دیده بودم. سعید اما فرق داشت. با ایمانی مثال زدنی به هیچچیز غیر از خوب شدن خالهپری فکر نمیکرد. مثل یک امپراطور قدرتمند جلوی اینجور حرفها میایستاد و گروه بحرانزدهمان را مدیریت میکرد. حالا شاید انتظار نداشت که الهام بنشیند سر این شاخه و تلخی م...