پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب داستان کوتاه

این کیه؟

تصویر
خودم این نقاشی رو دوست داشتم. اول که داستان لرز رو میخوندم و نمیفهمیدم، رسیدم به مرحله‌ای که لازم بود هر ذره‌ای که از داستان دستگیرم شده رو بذارم کنار هم و از مجموعشون یک معنی استخراج کنم. نتیجه شد این تصویر. بعدها، یعنی در طول یک ماهی که مشغول به نوشتن و درک کردن و تغییر دادن نظراتم و انتقاداتم! به داستان بودم، هیچوقت این نقاشی زیر سوال نرفت.  در واقع بعد از این کار من کلی نظریه‌های پست مدرن رو مطالعه کردم تا بتونم اشکالهای درست از داستان بگیرم، یا جایی که واقعا عالی کار شده تحسین کنم. متن و موضوع و همه‌چیز تغییر اساسی داشت، اما این نقاشی ثابت موند. فقط تصمیم گرفتم برای تطبیق بیشترش یکی از دستهای آدمک رو با ن های قرمز بپوشونم. همین :)  میشود دو نتیجه گرفت از این اتفاق: شخصیت‌پردازی و تصویرسازی‌های داستان خیلی خوب بود که واقعا هم همینطور هست. و دوم اینکه درک تصویری بسیار جلوتر از درک معنایی اتفاق می‌افته. یعنی حداقل من ممکنه ندونم فلان چیز یعنی چی، ولی میتونم نقاشی‌اش رو بکشم و احساس و درکم رو از طریق تصویری که درمیارم بیان کنم.  دنیا بدون نظریه‌ها ...

آرزوی تحقق‌ یافته

یکی از کارهایی که برای مدتها نکرده بودم و متعاقبا از میان احساساتی که مدتها چندان قوی دریافت نکرده بودم، شادمانی از انجام کاری که میکنم هست. و این کار هیچ نیست جز نوشتن یک نقد ادبی برای داستانی کوتاه.  و در این کار چند نعمت نهفته است، و بر هر نعمتی شکری واجب. اول اینکه من اصلا جامعه نویسنده‌های جوان ایرانی را نمی‌شناختم. کلا نویسنده‌های خارجی رو هم دنبال نمیکنم، مدتهاست. من اصلا کسی رو در دنیا دنبال نمیکنم. تجربه‌ها رو دست اول و صد درصد تجربی خودم درونی از محیط بدست میارم و هیچ‌چیز هم به محیط برنمیگردونم! یک موناچاله‌ی به تمام معنی :) نوشتن نقد اولا کاریه که من احساس میکنم گوشه‌هایش را مدتهاست خیلی خوب میشناسم. مثل این هست که پس از چندسال برگردم به جایی که پانزده سال زندگی کردم، میشناسمش. به خودم مطمئنم. و این اطمینان از کجا میاد؟ از اینکه داستان رو میفهمم، می‌نشینم جای نویسنده و فکر میکنم هرعنصر داستان را چرا استفاده کرده، با شخصیتها همدردی میکنم، خلاصه هرکاری که همیشه بعنوان خواننده انجام میدهم و میگذارم به حساب قوه تخیل، اینجا بعنوان ابزار برای درک داستان استفاده می‌کن...

آشتی

دقت که میکنی میبینی کم اتفاق می‌افتد که آدمی همیشه منطقی و خونسرد باشد، حتی اگر بیشتر وقتها اینطوری دیده باشی‌اش. پای بعضی عشق‌ها هیچ بده بستانی نیست، منطق می‌رود کنار و مهم نیست چقدر آنچه موضوع صحبت است ناممکن بنظر برسد، "درباره‌اش بحث نکن الهام!" این را حتما آنروز سعید توی دلش گفته، وقتی اخمهایش رفته توی هم و دیگر نتوانسته به چشم‌های الهام تا حداقل چهارهفته بعدش نگاه کند. همان وقتی که جمله‌ی الهام بیشتر از هرچیزی برایش بوی دستهای یک پزشک دست از بیمار شسته را داشته، آنقدر که طعم بی‌تفاوتی‌شان را در بیمارستان بهمن چشیده بودیم. ولی مگر جز این بود که همه جایی ته دلمان از این میترسیدیم که "مامان پری دیگر آن آدم قبلی نمیشه!" خود من  همین مضمون را از عموجون و مادر هم شنیده بودم، همین ترس را هر روز در چشمهای عزیزجون هم دیده بودم.  سعید اما فرق داشت. با ایمانی مثال زدنی به هیچ‌چیز غیر از خوب شدن خاله‌پری فکر نمی‌کرد. مثل یک امپراطور قدرتمند جلوی این‌جور حرفها می‌ایستاد و گروه‌ بحران‌زده‌مان را مدیریت می‌کرد. حالا شاید انتظار نداشت که الهام بنشیند سر این شاخه و تلخی م...

دیدار

آنروز باید می‌رفتم، دلم اینطور دستور می‌داد و اگر واگذارش به جناب عقل کرده‌بودم، خودش را می‌زد به در تنبلی و آه و ناله که: "پنج روز دیگر دفاع داری، اسلایدهایت را هنوز تکمیل هم نکرده‌ای! چه برسد به تمرین حرفها. الان چه وقت کتابفروشی رفتن است؟ گیرم که کار خیری هم وسط باشد..گیرم که حمایت از نویسنده‌های جوان هم درکار باشد، دنیا پر آدم..'' و نشر ثالث پر بود از آدم، آنقدر که با ابروهای هشتی و کج شده وارد شدم. دلشوره گرفتم و مبهوت این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کردم تا بالاخره چشمم خورد به یک تابلوی مقوایی آویزان از سقف: "طرح اسفندگان کتاب.. طلوع بی‌نشان‌ها.." خودش است، خودش است، و می‌روم می‌ایستم یک گوشه‌ی میز کوچکی که رویش کتاب‌ها را تنگ هم چیده‌اند. روی جلد و عنوانشان پیداست. هنوز هم مثل بچگی انتخابم از روی طرح جلد و رنگش است. حالا که بزرگتر شده‌ام کتاب‌ها را برمی‌دارم و ورق می‌زنم. روی این یکی نوشته مجموعه‌ی داستان کوتاه ("بهتر!") نوشته‌ی مهدی ربی، عنوانش به شکل بامزه‌ای روی جلد نوشته شده، "آن گوشه‌ی دنج سمت چپ،'' انگار خواسته باشند همه‌ی عبارت و ...