خداحافظی با یک نظریه*
من میتوانم خیلی فرصت برای عوض شدن داشته باشم. کافی است شهر یا کشور دیگری بروم، دوست جدیدی پیدا کنم، یا بروم کلاس جدیدی ثبت نام کنم. از همان لحظهای که عضو گروهی جدید میشوم این آزادی را هم دارم که تصویر دیگری از خودم در ذهنها بسازم، اگر بخواهم. من میدانم که به خودم مطمئن نیستم. نمیخواهم خودم را نشان بدهم، نمیخواهم قاطی شوم. اصرار دارم یک دنیا تفاوت این میان است. میدانم که اینجا چیزی اشتباه است، علیرغم تفاوت. هوس تازه اگر بخواهم روزی تصویر ذهنی دیگران از خودم را عوض کنم، سعی میکنم همانی باشد که خودم از خودم میبینم. برایم سخت است گاهی که بتوانم خودم را ببینم حتی. قدیمها تشخیص اینکه چه احساسی دارم و چه چیزهایی را بیشتر از بقیه دوست دارم، خیلی سختتر بود. جالب اینکه خیلی از چیزهایی که دربارهی خودم میدانم از حضور در اجتماع و ارتباط با دیگران فهمیدهام. نه مقایسه سطحی و ظاهری، بلکه شناخت عکسالعملهای جمعی و احساس خودم دربارهی درستیشان. آنوقت به عکسالعملهای خودم فکر میکنم و گاهی نظریه میدهم که رفتار چطور باشد بهتر است. اینها میشوند پایههای فلسفهی زن...