پست‌ها

دل خجسته، صورت عبوس

1 من بی‌ایمانم. تقریبا نسبت به هرچیزی. درست است یک سری اعتقادات و روابط خوب با طبیعت و نظام هستی دارم، و غیر از خدا کسی را ندارم، آن هم در تنهایی؛ که بیشتر زندگی من را تشکیل داده است. اما همین آدم خوشبین به همه‌چیز اگر پای زندگی خودش در میان باشد بی‌ایمان است، شکست خورده، و انگیزه‌هایش بر باد رفته. با وجود این دیروز در کلاس ردیف آقای کیانی  حرف زیبایی شنیدم:    ".هر فکر و ایده خوبی که به ذهن ما میرسد از جانب خداست" از سمت دیگرش هر کاری که به ذهن ما میرسد که انجام دهیم میشود یک ثانیه فکر کرد به دلایل پشتش، و اینکه واقعا دوست داریم آن ایده را یا نه، کمکی به کسی میکند یا نه؟ دلمان را آرام میکند یا نه؟... نمیدانم چرا احساس میکنم این همان ایمان است، اینکه هرچیز خوبی هدیه‌ای است از خدای این دنیا، به دلیلی در دست ما، چه قدرتی!  همیشه احساسم در طول این 8 ماه که روی اختلالات طیف آتیسم و سندرم اسپرگر تحقیق میکردم همراه با عذاب وجدان بود. فکر میکردم کار درستی نیست که وقتی همه آدمهای دور و اطرافم زندگی را با چنگ و دندان چسبیده‌اند و برای خودشان هدف دارند، من اینج...

مشکلات ورود به حلقه دوستی و واکنش انزوا

یک غروب بهاری شاید سه سال پیش که هوا هنوز اینقدر خشک نبود که خبری از رگبار نباشد، از دانشگاه برمیگشتم که باران گرفت. سیل‌آسا می‌بارید و تمام چاله‌های خیابان را آب گرفته بود. در هوای تاریک رو به شب، تقاطع ولیعصر/طالقانی دست کمی از یک دریاچه گل‌آلود کوچک نداشت. من کنار خیابان منتظر تاکسی بودم. میدانستم با این حجم باران ترافیک چند برابر روز عادی می‌شود و خبری از اتوبوس سپاه نیست. فکر کردم "اگر زود نجنبم حتی ممکن است به اتوبوس‌های رسالت هم نرسم." همانطور خیس آب ایستاده بودم که یک ماشین شخصی برایم نگه داشت. یک خانم و آقای جوان بودند. دروغ است اگر بگویم که  از ابتدا متوجه نیت خیرشان نشدم. قصد آنها این بود که به عابرهایی که گرفتار باران و ترافیک شده‌اند کمک کنند. خوشحال شدم، در ماشین را باز کردم، سرم آمد تو با لبخندی بر لب، ولی در عرض نیم ثانیه منصرف شدم و در را بستم. پسر با تعجب نگاه میکرد، و دختر با مهربانی تعارف میکرد که بنشینم تا مرا تا مترو برسانند. من نگاهم را پایین انداخته بودم، سرم را به علامت منفی تکان دادم و ازماشین فاصله گرفتم. آنها پس از چند ثانیه مکث، رفتند.  آن ف...

مادرانه

روی تخت آزمایشگاه دراز کشیده‌ام تا خانمِ - شجاعِ - نمونه‌گیر آزمایشم را انجام دهد. جرأت ندارم سرم را بچرخانم مگر چشمم به لوله‌های خون بیفتد و بیهوش شوم. پیش خودم میگویم "نگران نباش، دلیلش این بوده که خون به مغزت نمیرسیده و سنکوپ میشدی موقع آزمایش..ببین، الان حتی پایت کمی بالاتر از سرت قرار دارد، پس هیچ نگران نباش، در دنیا مسائل خیلی بزرگتری هم هست، تو فردا نقشهای بیشتری خواهی گرفت، پس نباید اینقدر یک مسئله کوچک را که حل هم شده برای خودت مشکل جلوه دهی..،" در همین بین صدای گریه‌های یک بچه کوچولو از اتاق بغل پس‌زمینه است. دل آدم را میخراشد، آنقدر که از درد شکایت دارد. فکر میکنم "امروز هم میگذرد،" و در خیالم تصور میکنم این صدای نوزادی است که همین حالا بدنیا آورده‌ام؛ در همان حال خوابیده روی تخت. سعی میکنم احساس آن موقع را بفهمم و لبخند ضعیفی گوشه لبم جای میگیرد. یکباره ذهنم نهیب میزند که "تو فقط به فکر داشته‌هایت هستی! اصلا نمیدانی یعنی چه مادر یا همسر بودن. تو موقعی که تصیم گرفتی دکترا بخوانی هم فقط خواستی داشته باشی، این نقش دکترا خواندن را همین‌طور بدون فکر ت...

همه دوستان من

دیروز یکی از عکسهای قدیمی دوره دانشگاه را پیدا کردم. با الهام و پریسا و مهندس ابوتراب در آزمایشگاه آنتن گرفته‌ایم. اصلا یادم نمی‌آید کی بوده و به چه مناسبت. اصلا یادم نمی‌آید این عکس را قبلا داشته‌ام. هرچه باشد حداقل 12 سال از آن روزها گذشته است. الهام و پریسا یک گروه دونفره عالی بودند، از قبل از دانشگاه به خاطر هم محل بودن و شرکت در آزمونهای قلمچی از دور برای هم آشنا محسوب می‌شدند. من بینشان چه میکردم؟ پریسا همیشه برایم جالب بود، من دوست داشتم با او وقت بگذرانم ولی بهرحال "عضو" گروهشان نبودم. شاید یکی از آزمایشها را که آنها هم انجام نداده بودند یک جلسه با هم رفته بودیم و عکس مربوط به آن موقع است. همگروهی‌های من در دانشگاه سرور، معصومه، و الهام بودند. بماند که در دوسال اول دانشگاه من واقعا دوست/گروه ثابتی نداشتم. غیر از این بچه‌ها من ترم اول را با الهام، مرضیه، و راضیه (اینها هم هم‌محل و از قبل با هم آشنا بودند) و فاطمه، ترم بعد را با سرور و مرضیه و گاهی با فاطمه و وحیده گذراندم. می‌‌شود گفت دوست همه بودم و دوست هیچکس نبودم. بچه‌ها من را در گروهشان می‌پذیرفتند، اما...

حسِ هستی

خیلی از چیزها هست که پیش خودم باقی میماند. همیشه همینطور بوده، من اصلا دلیلی نداشتم برای آنکه چیزی که در ذهنم هست را بخواهم برای کسی دیگر بازگو کنم. حتی اگر نقاشی‌ای باشد که کشیده‌ام (و دیگر در ذهنم نیست و روی کاغذ است). مثلا ممکن است بدم هم نیاید آن را به خواهرم یا دوستم نشان بدهم. اما اگر مجبور شوم در موردش صحبت کنم، که بگویم چه معنی دارد، خیلی کار سختی است. بخاطر همین ترجیح میدهم ماموریت کشیدنش که تمام شد یواشکی بگذارمش داخل کشو، و هر از چندگاهی فقط خودم نگاهش کنم.  سختی اینکار برای من که یک دختر هستم چیزی است شبیه به خجالتی بودن، و به دنبال آن پا پس کشیدن از تکرار این رفتار، یا ترس از مواجهه با کسانی که به نحوی از سر خیرخواهی و محبت و یا از سر کنجکاوی بی‌مورد قادرند وارد این حریم شخصی شوند. نتیجه معمولا کناره‌گیری فرد از حلقه اجتماع و درونی شدن هرچه بیشتر رفتارهاست، تا جایی که دیگر دلیل ابتدایی و غریزی ارتباط برقرار کردن فراموش شده و یا ناخودآگاه توسط شخص فیلتر می‌شود. شاید به این خاطر باشد که درک جایگاه ارتباط با محیط و دنیای خارج اینقدر در زندگی برایم مشکل بوده است....

نقاشی کلمه ها

تصویر
خیلی وقتها پیش میاید یکدفعه کلمه ها برایم جان میگیرند. انگار نه انگار صدها بار خوانده شده‌اند، از کنارشان رد شده‌ام، نوشته‌ام شان! هیچ، هیچ! دو روز پیش یکدفعه Preoccupied در ذهنم نقاشی شد، و یک روز بعد کشیدمش روی کاغذ، 90 درصد شبیه به همان که آمده بود توی سرم:  ذهن این روزهای من دقیقا همینطوری است، بی‌برنامه، خالی، ولی مشغول با چیزهایی که هیچ ربطی به دنیای اطرافم ندارد، کمکی به هیچ کس نمیکند، فقط روزهای عمرم را پر میکند و بس.  *** به بچه‌ها میگویم همیشه اگر برای خودتان شکل بکشید خیلی درکش راحت‌تر است. سر یک مسئله بحث میکنیم، من با اینکه این مباحث را حداقل 10 بار سرکلاسهای ترمهای قبل توضیح داده‌ام باز هم عکس‌العمل سریعی ندارم. پنج دقیقه وقت میگیرم و نمودار و شکل و تصور و تجسم؛ یکی از بچه‌ها میگوید خانم شکل هم لازم نیست، بگذاریم توی رابطه‌اش در میاید. من اول باید ببینمش اما!  *** درک تصویری برای خیلی از افرادی که روی طیف اختلالات آتیسم هستند نقش مهمی ایفا میکند. من شخصا برای بیان خودم خیلی زیاد از تصویر استفاده میکنم. نوشتن هم نوعی نقاشی است، به هر...

وابستگی

یکی از مشکلات من وابستگی زیاد به اطرافیان است. این نه به آن معنی که واقعا نیازی باشد کارهای شخصی‌ام را دیگری انجام دهد. بلکه در بیشتر مواقع ترجیح طبیعی و درونی ما باعث می‌شود که عکس‌العمل افراد بیرونی حالت حمایت یا مراقبت به خود بگیرد. برای مثال در نظر بگیرید که اگر هوای اتاق خیلی گرم باشد، و من در حال کار کردن یا خواندن چیزی روی کامپیوتر باشم، ممکن است با وجود احساس گرما با آن کنار بیایم، چون فکرم اولویت بالاتری به کار میدهد. همین‌طور است برای احساس گرسنگی، یا مراقبت از پوست. همیشه درگیری ذهنی جای این طور چیزها را میگیرد و از من یک آدم بی‌توجه به سلامت و مراقبت شخصی میسازد.  بدی این نوع وابستگی آن است که شما دلتان میخواهد مثل بقیه مستقل زندگی کنید، اما اینطور که پیداست و در طول سالها نشان داده و اثبات کردید، از پسش برنمیایین و بنابراین پدر، مادر، همسر، یا دوست نوعی احساس مسئولیت در قبال شما دارد. خود من هربار سر کوچکترین و بی‌ارزشترین مسایل ممکن است با خانواده بحث داشته باشم. مثالها: - اصرار میکنید که پدر و مادر به مسافرت 3 روزه در تعطیلات آخر هفته برن و شما تنه...