پست‌ها

یادم کن

تصویر
1 یادم هست توی کتاب‌های دینی می‌خواندیم آدم هرکاری را باید با یاد خدا انجام دهد. قبل از شروع هر کاری بسم الله بگوید، موقع شروع روز، موقع رفتن سر امتحان، هرکاری که برایت مهم بود، نگران نتیجه‌اش بودی، آنجاها دیگر حتمی بود، باید با یاد خدا شروع می‌شد. و یاد خدا چجوری بود؟ همان گفتن به نام خدا؟ گاهی می‌گفتم و یک خط در میانش یادم میرفت. خیلی وقت‌ها وسط امتحان یادم می‌آمد. بزرگتر که شدم استدلالم این بود که من که خدا را دوست دارم، نیت بدی هم که ندارم. هر حرفی هم که داشته باشم که موقعش برایش مینویسم یا از ذهنم میگذرانم، یعنی یاد خدا کردن به همین است که یادم باشد اول هر کاری از خدا کمک بخواهم؟ نمیدانم. ولی باز هم یادم میرفت. آنقدر مشغول بودم که آگاهانه به خاطر سپردن اینکه قبل از شروع کاری ذکری را بگویم یا به نام خدا برایم عجیب بود. یادم میرفت. تا اینکه پریروز توی خیابان داشتم راه می‌رفتم و همین‌طور که با خودم داشتم به کارها فکر می‌کردم و در دلم میگفتم که درست میشود، بالاخره فهمیدم که یاد خدا چیست. اینکه مطمئن و امیدوار باشی که موفق میشوی، هدفت را دنبال میکنی و این راهی را که شروع ...

داشته‌ها و نداشته‌ها

از شکلات گودیوای جعبه طلایی آقای داماد فقط یک دانه‌ی پیچیده در زر ورق قرمز باقی مانده است. به مادر اصرار میکنم بخوردش، به پدر هم. جوابم این است که "این شکلات را مهرداد برای تو آورده، خودت بخور!" و آنوقت در ذهنم عکس یک دختر تپلو نقش میبندد نشسته روی زمین با پاهای باز و یک جعبه شکلات توی دامنش، در حالیکه اخم کرده، دور دهانش کاکايویی است، و هی شکلات است که میچپاند توی دهانش. به مادر میگویم دیگر نه آلبوم عکس، نه آینه و شمعدان کریستالی، نه کیف پول زرشکی شاد، و نه هیچ جعبه شکلاتی برایم درمان نمیشود. فقط شخص خودش را میخواهم، خود خود مهرداد را در همین سی سانتی‌ام. از این فکر اخمهایم از هم باز میشود، دلم برای خودش لبخند میزند و قلقلکش می آید، و زمان مثل اسبی وحشی که حالا دیگر رام شده راهش را میگیرد و میگذرد. امروز هم با دلخوشی میگذرد، خدا را شکر.

فکرش را نمیکنی

که بتوانی عاشق شوی، یا بیشتر از اینکه چه لباسی پوشیده ای یا در عکست چطور هستی به این فکر کنی که " تکیه کردن به یک تن گرم چه کیفی دارد! "  

وفا کنیم و ملامت کشیم

استاد با خنده می‌گوید امروز هم که سالگرد آزادی خرمشهر است، و ما هم غافلانه می‌خندیم. من بیشتربه این دلیل که فکر کردم آزادی خرمشهر هیچ شباهتی با مناسبتهایی مثل بزرگداشت سعدی، خیام، عطار، و حافظ ندارد که بشود در کلاس برایش تصنیف خواند یا چند بیت شعری یا حکایتی. با اشاره‌ی کوچکی از ما متوجه می‌شود یکی از بچه‌ها هنوز کارش را نشان نداده است، صحبت قطع می‌شود و به درسش گوش می‌دهیم که بیداد کت و نی‌داوود است در همایون. استاد یک اشکال ظریفش را می‌گیرد و توضیح می‌دهد دیکته‌ی اول را خودت باید دربیاوری که همان نغمه‌هاست. دیکته‌ی بعدی را من به تو می‌گویم که مضراب‌گذاری و فن کار است. دیکته‌های بعدی شدت نواخت و زمانبندی و کشش‌اند، که اینها را هم باید خودت با ذوقت دربیاوری، من فقط می‌توانم مثل راهنما بگویم این حالت اینطور که میزنی خوب شد یا نه. این مثل تحصیلات تکمیلی است، و من هم کاملا نقش استاد راهنمایت را دارم. وقتی درباره‌ی مضراب صحیح و نغمه‌ها حرف می‌زنیم سطح متوسطه است، و وقتی آهنگ را حفظ میشوی و سعی میکنی با گوش دادن آن را بدست بیاوری، سطح مقدماتی است. با همان کوک همایون برایمان چند درآمد و ...

هنر، هنرمند، مخاطب

تصویر
گاهی هنرمند مثل هر آدم دیگری دوست دارد که محبوب باشد، هرچه این محبوبیت بیشتر احساس موفقیتش هم بیشتر. آنموقع شاید بسته به نظر مخاطبهایش، بخواهد هنرش را طوری ارائه و تعریف کند که مورد پسند گروه بزرگتری واقع شود. خیلی ساده میشنود که: "من با کارهای شما ارتباط برقرار نمی‌کنم،..اینطوری‌تر و آنطوری‌تر باشد بهتر است..'' و تصمیم می‌گیرد که کارش را مخاطب‌پسندتر کند. ولی اگر قرار به دوست داشتن من نوعی باشد، "هنوز این قسمتش ایراد دارد، نمیدانم، به دلم نمی‌نشیند..'' که باعث میشود هنرمند مخاطب‌دوست باز هم هنرش را با این نظر تطبیق دهد، و این کار تا جایی ادامه پیدا می‌کند که بالاخره محاطب به اصطلاحی هنر را خیلی خوب درک می‌کند. شاید حتی می‌توان گفت مخاطب از هنرمند صاحب‌نظرتر بوده، و بیشتر می‌دانسته که باعث شده نتیجه‌‌ی مطابق میل او باشد! شاید حتی بعدها که ذوقش اندکی هم بهتر شد به نظرش همین هنرِ مقبول، دیگر ارزشی نداشته‌ باشد. ولی گاهی هنرمند، با صداقت و پاکی نیت، همان چیزی که در درونش هست را نشان می‌دهد. اگرچه برای ابراز هنر و رساندن پیامش نیاز به مخاطب دارد، اما نظر مخا...

معرفی می‌کنم: بلبل

تصویر
پنج سال پیش، صبح یک روز ابری و غرق خواب، با آواز شفاف و بلورین* پرنده‌ای پشت پنجره یکباره هوشیار شدم. سرم را بلند کردم و دیدم یک پرنده‌ی خاکستری همان موقع پر زد و رفت. دم‌جنبانک ابلق یک پرنده‌ی ظریف و مینیاتوری است با دم بلند و باریک که سریع تکانش می‌دهد. شبیه ربز ریز دویدن راه می‌رود. یک بار از پنجره‌ی آزمایشگاه آمده بود تو و کنار صندلی چرخ‌دار روی زمین نشست. از زیر چشم فکر کردم کنارم چیزی تکان خورد. برگشتم و با دیدنش در آن فاصله‌ی نزدیک از جا پریدم. او هم پرید و رفت روی لبه‌ی پنجره. آنقدر که اهلی و آرام بود دوباره میخواست بیاید تو، نگذاشتم. تا رفتم برایش چیزی بیاورم تا پذیرایی شود دیگر رفت که رفت. نشد که یک آواز کوچولو هم بخواند. کم‌کم هرجا دم‌جنبانک میدیدم دقیق میشدم. به ندرت در حال خواندن پیدایشان می‌کردم. یک‌بار بالاخره صدای یکی‌شان را شنیدم. آن شفاف بلورین، نه، این نبود. اگر دم‌جنبانک نبود پس چه بود؟ اسفندماه در محوطه‌ی سبز و خرم دانشگاه علم و صنعت می‌چرخیدم تا خودم را از در بانک ملت برسانم به ساختمان چمران، دانشکده‌ی برق جدید. آمد، آمد، صدایش را شنیدم! باید روی همین...

دوست داشتن

یک جور دوست داشتن داریم به معنی درک کردن، انگار خیلی وقت پیش از جایی که او ایستاده رد شده‌ای یا حتی آنجا زندگی کرده‌ای.. یک دوست داشتن دیگر داریم به معنی کنجکاو بودن، انگار تو یک موجود مریخی فوق پیشرفته یا فسیل ماقبل تاریخ باشی که تابحال گوشش چیزی در موردت نشنیده.. یک جور دیگرش این است که شنونده‌ و تماشاگر بیطرفی باشی، فقط باشی.. یک جور دیگر هنوز این است که هر کاری که از دستت برمیاید برایش انجام بدهی، مثل بچه‌ای که مراقبش هستی آسیب نبیند.. یک جور دیگر دوست داشتن بخاطر یاد گرفتن است، آنقدر خوبی دارد که می‌توانی تا آخر عمر در آن حل شوی.. انواع دیگری هم حتماً هست.. اما یک جور دیگر دوست داشتن هست که تجربه‌اش برای خودت هم جدید و بکر است. آنوقت دلت میخواهد وقت را تلف نکنی، بهترین ایده‌هایت را استفاده کنی، با دقت زیاد قدم برداری، و پر باشی از هیجان اینکه دیگر چه اتفاقی ممکن است بیفتد، یا چه حس خوبی منتظرت هست..