پست‌ها

از هیچ 1 به هیچ 2

با شما هستم خانم نویسنده، حواست کجاست؟ قرار نشد هرجا در گذشته ماندم مرا بکشی بیرون؟ خب معلومه، مثلا همینجایی که هستیم، من از اول راه تا اینجایش را همیشه آمده‌ام، بقیه‌اش را هم هیچوقت درست و حسابی نفهمیدم چطور باید رفت. منظورم اینه که من که هنوز همون شخصیتم، گره داستان هم که همون قبلی هست. شخصیت مکملی هم که کنارم نگذاشتی، خب پس چی باعث میشه که داستان متفاوت بشه؟! خب قبول دارم کلی تصمیم بود که اون موقع گرفتم و الان ممکنه به نظرم اشتباه باشن، یا اینکه پشیمون باشم از اینکه کارهایی رو نکردم، اینها قبول، ولی مگر من چقدر میتونم از اینی که هستم فاصله بگیرم؟ چی؟ اصلا خودت میفهمی چی میگی؟ معلومه که من آدم خاصی هستم برای خودم، معلومه که روش خاص خودم رو دارم، فکرهای خاص و قواعد خاص خودم رو، فکر کردی راحته کنار گذاشتن اینها؟ اصلا بذار فنی صحبت کنیم، اگر من یک کیسه برنج باشم، میتونم یکدفعه شیرینی دانمارکی بشم؟ نه. ولی شیربرنج میتونم بشم، حالا شیر کو؟ شیر نداریم، پس من همون کیسه برنجم! باشه تو بگو، اصلا کیسه برنج هم نیستم، خب تو بگو مثلا چیم. چی؟ هیچیِ هیچی یعنی چی! نمیفهمم چی میگی خدایی....

چونان اسب درشکه با چشم‌بند*

من شخصیت داستانی هستم که نمیداند نویسنده چه خوابی برایش دیده. و همینطور خود قبلی‌ام را نمی‌شناسم، درباره‌ی گذشته و هرچه اشتباه و کارهای منفی بوده، یا فرصتهای استفاده نشده، همه را فراموش میکنم. هرچه الان هست هست، غیر از این هیچ چیز.  خانم نویسنده! کافی است یک موقعیت ایجاد کنی و من جدید و فراموشکار را بگذاری تویش. هرجا دیدی به گذشته لینک میزنم و استدلال میکنم، البته استدلالهای منفعل و مخرب، برگردانم سر جایی که شروع کردیم.  * اینجور عنوان نشانی است از پلاکت در ما :)

یکجا میفروشیم

چه می‌شد اگر آدمی دلبسته‌ی چیزی نبود، و هرچه آرزوی دور و دراز بود رها میکرد و میرفت دنبال زندگی جلوی چشمش.  چه می‌شد اگر من خودم را با همین قدر از دانش  و تجربه قبول می‌کردم، آیا آنوقت می‌توانستم تصمیمهای معقول‌تر و سنجیده‌تری بگیرم؟ آنوقت راضی می‌شدم با دل و جان وقت بگذارم، کار کنم؟ ما که عمری بی اعتماد بودیم به مونای قصه و حسرت کشیدیم و دست‌یاقتنی‌ها را باور نکردیم، بگذار یک بار هم رهایش کنیم ببینیم چه گلی به سر خودش می‌زند.  در این راستا تمام اسباب خیالی لوکس و شیکمان را که تا بحال از پشت شیشه فقط نگاهش کرده‌‌ایم یکجا میفروشیم. یک کتاب و  قلم و زیراندازی ساده نیاز است تا دمی بیاساییم. مونا هم حساب و کتابش را با خودش صاف کند. 

چالشِ حرکت در مسیر راست

این عنوانی است که قبلا انتخاب کرده بودم برای اینکه بگویم باید هدف را در ذهنم داشته باشم و از کوتاهترین و واقعی‌ترین راه به سمت آن حرکت کنم. هدفی ملموس و کوتاه‌مدت.  معمولا من هدف‌های کلی‌ای دارم و راهی هم برای رسیدن به آنها در ذهن ندارم. بعد به تدریج و در طول زمان، توجهم از آن "کلاً ضربدری روی نقشه‌ی ذهن" به مسیرهای فرعی‌ای که به خیال خودم شباهت یا رابطه‌ای به هدف دارند، جلب می‌شود. آنوقت به جای آنکه یادم باشد هدف چه بود، خودم را با کنکاش در چگونگی ارتباط هدف با فرعیات مشغول نگاه می‌دارم! از این رو با چالشی روبرو هستیم به نام حرکت در مسیر راست! امروز مصاحبه‌ای داشتم برای کار که احتمالا جور نمی‌شود. دلیلش هم این است که من تجربه‌ی مستقیمی برای این کار ندارم. - خب چه شد که فکر کردید میتونید اقدام کنید؟ + فکر کردم چون میدانم ارتباط کارشان با چیزهایی که من کار کرده‌ام چیست پس می‌توانم مرتبط باشم. از طرفی موقعیت اینترنشیپ بود، و باز هم فکر کردم که تجربه قبلی چندانی نیاز ندارد.  - خب؟ + هیچ دیگر، نیاز داشت! - ؟ + مثلا نمونه‌ی کار قبلی، نمونه‌ی کدهای ...

او کوچک است

1 دلبسته‌ و خام یک آرزو میشوم، یک خیال. باد پروازم می‌دهد، از زمین به بالا و از هوا به میانه، این گوشه و آن گوشه، آنجاست! ای باد آنجا! مرا ببر به آنجا!  پروازم می‌دهد: خودت بگیرش! من بادم، پرواز میکنم! از بالای سر آرزو رد می‌شویم، انگار نزدیکش باشم. دستم را که دراز میکنم ولی مثل ستاره‌‌ای غریب و دور جاخالی می‌دهد. آرزو کوچک می‌شود، نقطه‌ می‌شود ولی محو نه. آرزو چشمم را گرفته، هیچ چیز دیگری را نمی‌بینم. آرزو یک نقطه است. باد می‌ایستد. لالایی هوهو و وزوزش قطع شده: خیال بس است.  2 رسیدن به هدف‌های طلایی و آرزوهای پرزرق و برق ممکن است به همراه خودش کوری بیاورد. چیزی آنقدر مهم و بزرگ به نظر برسد که بقیه را اصلا نبینی. آنقدر بت غول‌پیکر و دست‌نیافتنی‌ای باشد که عقل را گذاشته باشی کنار، نخواهی برنامه‌ بریزی و با قدم‌های عادی و کوچک به طرفش بروی، و کلا به جای ملموس کردن و شناختن بیشترش روز به روز مقدس‌ترش کنی و بگذاری‌اش همردیف با آرزو.  بت را باید شکست، حقه‌ی جادو را برملا کرد، و آرزو داشتن را واگذار کرد به بلندهمتان، که فکرهای بزرگ دارند. 3 به باد ...

منتظر بودم بیایی!

بالاخره آنقدر ننوشتم تا سرم پر شد از ابر و ذرات معلق و تاریکی و غبار. هیچ‌ چیز تویش قابل پیدا شدن نیست. یعنی آدم می‌تواند فکر کند و تصمیم بگیرد بدون اینکه بنویسد؟ فکر نکنم! یعنی وقتی ننوشتن را انتخاب میکنم در واقع فکر نکردن و نادیده گرفتن هرچه آن بالا ذهنم را مشغول کرده انتخاب کرده‌ام. یکجور زندگی کردن روی دنده‌ی خلاص است که فقط فرمان را کمی اینور آنور میکنم به جایی نخورد. هیچ پالایشی در کار نیست. فقط بودن و گذراندن است.  وقتهایی هم هست که فکر میکنم هنوز آنقدر ایده‌هایم جمع نشده که بخواهم درباره‌ی چیزی بنویسم. ترجیح میدهم هرچه حس و لحظه و تجربه‌ی جدید است ببلعم، مزه مزه و بعد نتیجه‌گیری کنم، و آنوقت اگر از سانسور شخصی‌ام جان سالم به در برد، بنویسمش. در حالی که نوشتن توی تمام آن مزه مزه کردنها قایم شده، اصلا اگر ننویسم هیچ‌چیز از هیچ چیز باقی نمی‌ماند. فراموش می‌شود، به سادگی. حالا نه اینکه تمام چیزهایی که نوشته می‌شود هم تا آخر مثل روز اولشان بمانند. نه، خودت عوض میشوی و فکرهایت و دیگر یادت نمیاید که چه چیز را کی نوشتی و با چه فکری. اما برای انتگرال‌گیری‌های کوتاه‌مدت، خب خ...

نابهنگام

شنبه صبح، ساعت به وقت کلگری بیست دقیقه به نه، زودتر از آنکه انتظار داشتم بیدار و از جا بلند شدم. هنوز ساعت را ندیده بودم که دلم برای کلاس سنتور و آقای کیانی تنگ شد. میخواستم همه سنگینی دلم را ببرم سر کلاس و حال و هوایم عوض شود با حرفها و صدای ساز استاد و بچه‌ها و تنهایی تا مترو پیاده بروم و همینطور مثل همیشه سرم پایین باشد کف خیابان را ببینم و بعد برسم به کوچه و لاک‌پشت وار قدم بزنم تا برسم به خانه.  بعد یکدفعه متوجه شدم ساعت و روز دقیقا وقت همین کار است. برای مدتها در چنین ساعاتی (یعنی هفت و ربع شنبه شب ایران) از کلاس تازه به خانه برگشته بودم.  ولی غصه چه فایده؟ الان روی فیسبوک ویدئوی عباس کیارستمی را دیدم که شعر نیما می‌خواند: "یاد بعضی نفرات جرأتم می‌بخشد، روشنم میدارد،" و آدم اگر آدم است شجاعانه زندگی می‌کند و بی‌ناله و آزاد.